ﻧــــﻪ ﭘــــﻮﻝ ﻣﯿﺨــــﻮﺍد ...
ﻧــــﻪ زیبایــــی ...
و ﻧــــﻪ هیــــچ چیــــز دیگـــــه ....
ﻓﻘـــــــــــﻂ " ﺩﻭ ﺗــــﺎ ﺁﺩﻡ " ﻣﯿﺨــــــــﻮﺍﺩ ...
ﺗﺎﮐــــــــﯿﺪ ﻣﯿﮑﻨــــﻢ : ﺁﺩﺩﺩددﺩﺩﻡ ...!
هـمـچـنــ ـان ایستــــاده اَم
..
مـ ـی ـشکـ ـند امثالـ ـی مثــ ـل تـــ ـو را....
آن دختــ ـری کـ ـه فـکـ ـر مـ ـی ـکـ ـردی
مـ ـی ـشکنــ ـد بـ ـی تــــو
...
هی..
به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . !
دستی نباشم . . . !
هر جا که می بینم نوشته است :
” خواستن توانستن است ”
آتش می گیرم
یعنی او نخواست که نشد
..
او را یکی برد
مرا کرم خورد
دلـم را دیگــر هیـچ نمـی لرزانــد ...!
در مـن دلهــره.., در من تـــرس.., در مـن احســاس مــرده است ..!
ما
به هم نمی رسیم
امّا
بهترین غریبه ات می مانم
که تو را
همیشه دوست خواهد داشت . .
قلبم..
يـكبـــــار هـــم بفـــهـم!!!
ايــن اسمــش "قلـــب" اســت...
همـــان كه در دستــــت بـازيـــش مـــي دهــــي را مــي گويـــم...عروســـكت!
اسمــش "قلــــب" اســـت...
مــي تپيـــــد قـبــــل تــــو!
رنـــگ داشــــت ! اميــــد داشــــت...
"تــــــو" ســـردش كــردي
سـنگــــش كـــــردي
تـنگـــــش كــــردي .... ديـــــگر نـفــــس نـــدارم!
پــــــــــس بـــــــــده ... مـــــــن قـلبــــــــــم را مــــــي خـــــواهـم؟؟؟؟؟؟؟
..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به سلامتی..
فرض...
تو..
خیلی دوستــــــم داری ...
همینقدر که من دوستت دارم ...
و یکی از همین روزها
دلت برای روز های قشنگمون تنگ می شه ...
فرض میکنم ...
هیچ وقت بی تفاوت نبودی،
و تمام این ساعت ها
که نبودی
به یادم بودی ...!
فرض میکنم..
دنیا هنوز آدم های احساساتی مثل من رو دوست داره ...... !
و تو..و تـــو....
همین لحظه
دلت برای یه ثانیه از اون روزهایی که با من بودی سخت تنگ می شه ...
فقط فرض میکنم ..... همین
..
هَنوز گـآهــــے...! مَـرآ بـ ـه جـان تـ ـو قَـسَم مـ ـے دَهَـند...! ببـین تَـــــنهـآ مَـن نیســتَم که رَفتَــــــنَت را باور ندارم...!!!
..
فاحشـه کرده انـد این عبارتـ رو
تا بهـ دسـت بیـارن
گـودی کمـر و اسکنـاس رو...
این ادرس یکی از وب هام......دوسداشتین سر بزنین....
چراگریه کنم..
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.
چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.
چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.
چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.
چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.
چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………
می گویی:دلم برایت تنگ است
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمی دانی...
دلتنگی ارزانی خودت من دگر دلم را به خداسپرده ام

....
امـــا" صــد بار...بــــاورتــــ کـردم...!
و تو ای نازنـــینم
بـــــهـ یـاد داشتهــ باش...
که انسانــــــــها
در کنـــــــار هم عاشقنـــــد
و دور از همـــــ ـــ ـــ ــ ـ ــ عاشقتـــــــــــر ،
"هر جا که باشـــــــــــم"
هر جا که باشی
...دوستت دارم...
نامه دلتنگی
برای تو نامه ای می نویسم…
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.
دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !
نزدیک باشی و اما دور…دور…دور !
تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.
تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…
پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!
فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند!
خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!
حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.
می دانی ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند! قرار نیست این را هم بخوانی…قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد…
قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است…
قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم!!! و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد…
اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی! دلتنگ کسی که دوستش داری…
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی!
برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی!
تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است؟
آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟
پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم؟
هنوز زود است… برای تو که از حال دلم غافلی زود است… نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم… نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود!
این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم…
برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…
وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای…
موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو… بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود… تکان دستی ، سلامی… خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد! هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…
نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.
هنوز هم انتظار را دوست دارم.
هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…
به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود… گم می شوند !
خوش به حال قطارها همیشه می رسند… اما من… هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت… تمام زندگی ام فاصله بود…
این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد…
چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ، از مسافری که عمری عاشقت بود…
سعی میکنم....
آری امروز فهمیده ام خنده یعنی چه؟
امروز فهمیده م که اگر خندیدی بعدش بایدبگریی
آری امروز فهمیده م خندیدن جرم است گناهی نابخشودنی
امروز باز هم میخواهم بگرییم نه برای تو نه برای خودم میخواهم یکبار بی خودی بگریم
نه پیش تو پیش کسی که میدانم ازان من است
امروز فهمیده ام کسی را دارم که شاید قبلا نمیدانستم با من است
اما غافل از ان که با من بود و من نمیدانستم
امروز فهمیدهام خدا مال من است که هیچکس نمیتواند او را از من بگیرد
اوبامن است من هم اکنون میخواهم با او باشم
فقط بااو بخندم فقط..............
توهستی تو بودی تو خواهی بود فراموش نمیشوی از خودم مطمئنم
.......اما
می خواهم خودم را فراموش کنم
امروز میخواهم بخندم
صبر کنید نخندید
مانده است
امروز بخدا خندیدم
امروز خندیدم اما گوشه ی چشمم قطره ایی سرازیر شد........
تورامیخواهم...
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
هر وقت دلم هوای تو را کرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....
تقدیم به کسی که با تمام وجود دوسشدارم...
تبريك
پيشاپيش نوروز ۹۱ بر شما مبارک . . .
مهربان
آنقدر شاعرم امشب که فقط ،
سایه مهرتورا کم دارم
باتو هستم
ای سراپا احساس
خون تو در رگ من هم جاریست ،
جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است
نازنین
زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،
ما مطهر شده ایم ،
پیش رو راه رسیدن به خداست
…
مهربان
سبد معذرتم را بپذیر ؛
کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده
خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،
پر سبزینه و ریحان و غزل ،
پر تکرار گیاهان نمو ،
پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،
پر انوار خدا.
داخل خانه دل ؛
جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است
من به دل راز رسیدن دارم ،
من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،
خوب می فهمم اگر در باران ،
چتر خود را به کسی بخشیدم؛
توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست
خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛
حکمتی در کارست
…
مهربان
سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛
اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش
آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛
بیستون کم دارم ،
تیشه عاقبتم را بدهید
آنقدر ساده سخن میگویم ؛
که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،
دل و دلداده روی هم بیند
…
مهربان
ساعت الآن دقیقا خواب است
- و من و پهنه کاغذ بیدار
روی تو در نظرم نقش نخست ،
و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش
و خود او می داند ؛
که دلم آنقدر آغشته به توست ؛
که اگر از صف فردوس برین ،
طیفی اندازه صد نور میسر سازد
من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت
…
مهربان
بازهم ،
سبد معذرتم را بپذیر
آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،
واژه ات راهی شعرم شده است
لحظه ای گوش بکن ،
یک موذن مست است
آنقدر خوب اذان میگوید ،
گوئی او عکس خدا را دیده
خوش بحالش اما ؛
طرح زیبای خدا را گاهی ،
می توان در پس سیمای عزیزی جوئید
…
مهربان
دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛
…
مهربان
آنقدر شاعرم امشب که زمین ،
در پی زمزمه ام مست شده ست
سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز
گوشهایش به من آویزانند
آنقدر شاعرم امشب که دلم ،
از پس سینه برون آمده باز
او نگاهش به من است
من نگاهم به قدم رنجه تو
آنقدر شاعرم امشب که فقط ،
روح روحانی تو حال مرا می فهمد
…
مهربان
عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است
عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است
عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست
ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم
بعد از امشب شاید ،
نقش اعجاز تو را طرح زنم
…
مهربان
ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟
یا مرا چوب تادب بنواز ؛
یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر
…
مهربان
لذت صبح مجدد اینجاست ،
میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم
دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛
" کعبه ام مثل نسیم ،
میرود باغ به باغ ،
میرود شهر به شهر
ثروتی بیش به من داده خدا
…
مهربان
از سر کودکی من بگذر ،
باید آرام به سجاده تعظیم روم ،
شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است
" به خدا می دهمت عاریه وار ،
آری عاشق شده بودم این بار
من...
اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت
پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟
بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست
چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند
همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد
من که در تردیدم تو چطور؟
نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت
گفته بود آن شاعر :
هر که خود تربیت خود نکند حیوان است
آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت
من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع
و به این سطح که گویند پر از آدمهاست
مشکوکم
نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت
من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
من که می گویم نیست
گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست
یا که رنجور و غریــــــــــــــــب
خسته ومانده ودر مانده براه
پای در بند و اســـــــــــــــــــیر
سرنگون مانده به چــــــــــاه
خسته وچشــــــــــــم به راه
تا که یک آدم از آنچا برسد
همه آن جا هستــــــــــند
هیچکس آن جا نیست
وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی
همه آن جا هستـــــــــــــــند
هیج کس آنجا نیســـــــت
هیچکس با او نیســـــــــت
هیچکس هیچکـــــــــــــس
من به آمار زمین مشکوکم
من به آمار زمین مشکوک
چه عجب چیزی گفت
چه شکر حرفی زد
گفت:من تنهایم
هیچکس اینجا نیست
گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
اندر این تنهایی
به خدا می شکنم به خدا می شکنم
من به آمار زمین شک دارم
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
ديوانه باران نديده
گفتي: جور ديگر بايد ديد…….ديدم ولي !…………..
گفتي زير باران بايد رفت……..رفتم ولي !………….
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را…هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت
: ” ديوانه باران نديده !! ”
واى كه چقدر سر انگشتان خسته ام را بر بخار این پنجره ها كشیدم و....تو نیامدی
نیامدى تا ببینى كه بی تو چه تنهایم
نیامدى كه شاید وجدانت راحت بماند
تا یادت نیاید كه چه قول ها دادى و چه قسم ها خورده بودى
نیامدى تا نشنوى تمام وجودم فریاد مى زند بى معرفت ترین دوست دنیا هستى
تا یادت نیاید كه روزگارى من تمام دنیایت بودم
اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش كند بى مهریت را
من شاید بتوانم باز هم سكوت كنم
اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه!
نگرانم!
نگرانم براى روزهایى كه مى آیند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم براى پشیمانیت زمانى كه هیچ سودى ندارد
تو مرا فراموش خواهى كرد
من منتظر شكستنت نیستم
نفرین هم نمى كنم
اما مى دانم كه این براى فرار از سرنوشت كافى نیست
نمى دانم هنوز هم می توانی مثل قدیم بخندى
اینجا همیشه سرد است
همیشه ى همیشه حالم خوب نیست
اما هرگز دیگر گرمایى از وجودت طلب نخواهم كرد
بى من بمان!تجربه كن یارى دگر را!گرمى دستى دیگر را
به خاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتى
بخند!به همه بگو كه شادى
ولى من كه مى دانم....
مى ترسم براى روزهایى كه مى آیند براى تو
بهار كه بیاید دیگر اولین بی تو بودن را تجربه كرده ام
اولین عید...اولین باران...اولین تابستان...
مى بینى!
بخند!شاد باش برای دلی كه شكستى
براى حریم حرمتى كه زیر پا گذاشتى
اسم تو...صورت تو...یاد تو...
تنها یك چیز را به خاطر من مى آورد...دروغ را
تو یك دوست را از دست دادى و من بی مهریت را شناختم...
پاره ای از نیایش دکتر شریعتی
به هر که دوست می داری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است،
وبه هر که دوست تر می داری بچشان که:
دوست داشتن از عشق برتر است.
دلتنگم
صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم
فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد
قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم
که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد
برو دیگر که دل از غم رها کــردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی
نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم
شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
واى كه چقدر سر انگشتان خسته ام را بر بخار این پنجره ها كشیدم و....تو نیامدی
نیامدى تا ببینى كه بی تو چه تنهایم
نیامدى كه شاید وجدانت راحت بماند
تا یادت نیاید كه چه قول ها دادى و چه قسم ها خورده بودى
نیامدى تا نشنوى تمام وجودم فریاد مى زند بى معرفت ترین دوست دنیا هستى
تا یادت نیاید كه روزگارى من تمام دنیایت بودم
اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش كند بى مهریت را
من شاید بتوانم باز هم سكوت كنم
اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه!
نگرانم!
نگرانم براى روزهایى كه مى آیند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم براى پشیمانیت زمانى كه هیچ سودى ندارد
تو مرا فراموش خواهى كرد
من منتظر شكستنت نیستم
نفرین هم نمى كنم
اما مى دانم كه این براى فرار از سرنوشت كافى نیست
نمى دانم هنوز هم می توانی مثل قدیم بخندى
اینجا همیشه سرد است
همیشه ى همیشه حالم خوب نیست
اما هرگز دیگر گرمایى از وجودت طلب نخواهم كرد
بى من بمان!تجربه كن یارى دگر را!گرمى دستى دیگر را
به خاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتى
بخند!به همه بگو كه شادى
ولى من كه مى دانم....
مى ترسم براى روزهایى كه مى آیند براى تو
بهار كه بیاید دیگر اولین بی تو بودن را تجربه كرده ام
اولین عید...اولین باران...اولین تابستان...
مى بینى!
بخند!شاد باش برای دلی كه شكستى
براى حریم حرمتى كه زیر پا گذاشتى
اسم تو...صورت تو...یاد تو...
تنها یك چیز را به خاطر من مى آورد...دروغ را
تو یك دوست را از دست دادى و من بی مهریت را شناختم...